السيد الطباطبائي ( مترجم : مهدى تدين )

41

نهايت فلسفه ( ترجمه نهاية الحكمه ) ( فارسى )

3 . وجود جزئى از يك چيز نيست ، زيرا اگر آن جزء ديگر و يا كل مركّب از اين دو ، همان وجود باشد بدون هيچ تفاوت ، در آن صورت جزء بودن آن بىمعنى است ، زيرا محال است كه چيزى ، جزئى از خود باشد ، اما اگر يكى از اجزاء يا هر دو ، چيزى غير از وجود باشد ، پوچ و باطل خواهد بود . چون به جز وجود چيزى اصالت و واقعيت ندارد . بنابراين در وجود تركيب نيست . بدين ترتيب معلوم مىگردد كه وجود جزء ندارد ، يعنى از حيث ذات بسيط است . 4 . هر صفت و حكمى كه به وجود داده شود و هر امرى كه بر آن حمل گردد ، چيزى خارج از آن نتواند بود ، زيرا هر چه خارج از وجود قرار گيرد معدوم و باطل است و تحقق خارجى نخواهد داشت . 5 . موجود از جهت اتّصاف به وجود دوگونه است ؛ موجود بالذات و موجود بالعرض . موجود بالذات نفس وجود است ، يعنى وجود عين موجوديت او است . موجود بالعرض ، ماهيات موجوداند ، زيرا ماهيت آنها عين وجود نيست بلكه موجود به واسطهء وجود است . 6 . وجود عارض بر ماهيت است ، يعنى عقل انسان مىتواند ماهيت را از وجود جدا كرده آن را مستقلًا تعقّل نمايد ، بدون آن‌كه به وجود آن نظر كند . پس ، وجود ، عين يا جزئى از ماهيت نيست ، به دليل آن‌كه سلب وجود از ماهيت جايز است ، و متّصف شدن ماهيت به وجود ، به علت نياز دارد و دليل مىخواهد . نيز ، نسبت ماهيت به وجود و عدم يكسان است ، حال آن‌كه اگر وجود ، عين يا جزئى از ماهيت بود هيچ‌يك از اين موارد صحيح نبود . با اين حال ، مغايرت ميان وجود و ماهيت ، جنبهء ذهنى و عقلى دارد و اين منافاتى با